آتریساآتریسا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

آتریسا پرنسس کوچولوی مامان و بابا

شمارش معکوس مامانی واسه به دنیا اومدن عروسک نازش

عروسک کوچولوی مامان دیگه دارم واسه دیدنت روزشماری میکنم، امروز چهاردهم آذره وآتریسای من قراره با یاری خدا 21 آذرماه پا به این دنیا بذاره و بالاخره این انتظار تموم شه، الهی فدات شم که من خیلی بی تاب دیدنت هستم و از خدا رسیدن لحظه دیدارتو می طلبم، باباییتم همش زنگ میزنه و حالتو میپرسه و قراره اونم چند روز دیگه بییاد تا با هم منتظر ورودت باشیم. قول دادی دخمل خوبی باشی و تا اون روزصبر کنی که هم خوب رشد کرده باشی و هم بابات هم لحظه دیدنت رو ببینه. وای نمیدونی دو روز پیش از صبح تکون نمیخوردی و به زور یه کوچولو خودتو حرکت میدادی و منم که داشتم از نگرانی میمردم که نکنه خدایی نکرده طوریت شده و خلاصه هی به روم نیووردم تا عصر که به مامان جونت گفتم ای...
14 آذر 1391

قربون صبوری دخترم شم...

سلام پرنسس کوچولوی مامان،الهی فدات شم که اینقدرخانومی و با وجود همه سختی هایی که مامان این مدت داش ته اذیت نکردی و تحمل کردی. دخمل مامان خیلی صبور و خانومه از همین الان معلومه، قربونت شم اول آذر رفتم دکتر و سونو دوم واسه وزنگیریت رو انجام داد و گفت جیگر مامان تو هفته 35 و 4 روز شده 2کیلو و 450 گرم. خدارو شکر عزیزم که سلامتی و وزنت هم نسبتا خوبه. قرار شده که لحظه دیدارمون بیست و یکم آذر ماه باشه که من از همین الان واسه رسیدن اون روز بی تابم و از طرفی نگران و تمام نگرانیم هم به خاطر اطمینان از سلامتی کامل عسلم هست که ان شاء الله به یاری خدا و با بیمه حضرت ابوالفضل و امام حسین سلامت هستی عزیزم. الان که یه کوچولو وزن گرفتی تکونات شکم مامانو ب...
6 آذر 1391

پرنسس ناناز من بی تاب دیدنتم

                         پرنسس کوچولوی من الهی قربون قردادنات شم.وای نمیدونی که وقتی آهنگ شاد میشنوی چه قری تو دل مامان میدی ماشاء الله. باباییت اولش باورش نمیشدولی وقتی با چشای خوش دید کلی ذوق کرده بود و میخندید. وای مامانی نمیدونی من با تکونای تو دلخوشم. اگه چندساعت آروم باشی اشکم درمییاد که نکنه خدای نکرده فرشته کوچولوم طوریش شده. راستی واسه سونوی وزن گیریت 18 مهر رفتم پیش دکترمهربونت و بعد از کلی بررسی گفت که جیگرمامان تو هفته 29 و 3روز یک کیلو و 470 گرم شده ووزنت خدا رو شکر خوب بود، ولی دکتر گفت مایع آمینو دورت ...
23 مهر 1391

عاشق شیطونی هاتم

دخمل نازنینم این روزا خیلی شیطون شدی ، الهی قربون تکون خوردنات بشم عزیزم ، بازم که تو شکم مامان بازی کردی و چرخیدی و دوباره سرت اومده بالا و پاهای کوچولو و نازت رفته پایین زیر دل مامانی ، فدات شم فکر کنم آخرشم هم سرت بالا باشه و پاهات پایین و به دنیا بیای، دکتر تو چکاب 4 مهرماه گفت که جوجو کوچولوی مامان حالش خوبه و خداروشکر فعلا هیچ مشکلی نداره و قراره دوباره 18 مهر برم پیش دکترت تا وزنت رو چک کنه و بفهمم عسل مامان چند کیلو شده. این چند وقته که برات ننوشتم به خاطر درگیری اسباب کشی مامان بزرگت و جابجاییشون بوده وگرنه خودم دلتنگ دردو دل کردن برات بودم.یادم رفت بگم که مامان جونت برات یه سوئیشرت خیلی ناز و چهارتاجوراب و دوتا شلوارخونه ای خیلی ...
10 مهر 1391

برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت...

دخمل خوب مامان ماشاءالله که شیطون شدی و همش تو دل مامان شیطونی میکنی و بپر بپر داری و بازی میکنی. واقعا تکونات مامانو خوشحال میکنه. عسلم دیگه خیلی شیطون شدی ها ساعت 4 صبح ، 8 صبح و خلاصه آخرای شب با تکونات مامانو بیدار میکنی ، ولی من ناراحت نمیشم و فقط ذوق میکنم و خدارو شکر میکنم که خوبی و داری تکون میخوری. هرگز فراموش نمیکنم که برای داشتن تو دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت و وقتی بزرگ شی معنی این جمله رو برات میگم عزیزم ... نازنین مامانی یادم رفت بگم باباییت دوباره اومد و تو رو بوس میکرد، البته از رو دل مامان و میگفت این دخمل داره بدعادت میشه ها، گفتم نه عزیزم دخملت ذوق میکنه باباش بوسش میکنه دیگه اینکه این روزا یه کم د...
25 مرداد 1391

اولین تکون خوردنای دخمل نازنینم

الهی فدای دخملم شم که از یکشنبه شروع به تکون خوردن تو دل مامانی کرده،نازنینم نمیدونی وقتی یهو تو دلم تکون میخوری چه احساس خوبی بهم دست میده، میدونم هنوزخیلی کوچولویی و واسه همین تکونات کمه ولی من عاشق همین چند تا تکونت در هر روز هستم وذوق میکنم برات. باباتم چند بار بوسیت کرد ومطمئنم که فهمیدی چون بابایی خیلی دوستت داره و عاشق دخملشه. دختر عزیزم عاشق تکون خوردنای تو شدم و واقعا از ته دل دعا میکنم به حق همین ماه مبارک خدا این لحظات شیرین رو نصیب کسانی کنه که بی صبرانه انتظار مادر شدن رومیکشن. قربون تکون خوردنات بشم عزیزم بازم مثل همیشه ازت میخوام تو دل مامانی مواظب خودت باشی تا سلامت بیای بغلم. فدای روی ماه عشق زندگیم که بی نهایت دوستش دا...
13 مرداد 1391

دخمل طلای مامان دوستت دارم یه دنیا

    ن ا ن ازی مامان امروز بالاخره صد درصد شد که دخملی و منم وقتی دکترتایید کرد که دخملی ذوق کرده بودم و دایی میثمت گفت بالاخره به آرزوت رسیدی و اونم خوشحال شد. بعدش هم دکتر دستا و پاها و همه اعضای بدنتو یکی یکی بررسی کرد و نشونم داد وآخرسرهم گفت نی نی ناز شما خداروشکر سالمه ومشکلی نداره و من بیشتر ذوق کردم و خدارو هزاربار شکرکردم والبته وقتی دکترسونو میکرد من همش صلوات میفرستادم که جیگر مامانی سالم سالم باشه. وقتی که از اتاق سونو اومدیم بیرون مامان بزرگت منتظر خبردخمل بودنت بود که وقتی ازمن شنید اونم خوشحال شد و گفت دیدی از اول گفتم نوه گل من دختره.خلاصه تا اومدم بیرون به باباییت هم زنگ زدم و خبر سلامتیتو دادم و اونم ...
7 مرداد 1391

وای که یه دنیا دلتنگتم نازنینم..

سلام عسل مامانی. دلم برات یه ذره و یه کوچولوشده. فدات شم اونقدر دلم میخواد زودی این ماهها هم بگذره و سلامت سلامت بیای بغلم و ببوسمت که نگو.وای تا یه هفته دیگه هم باید منتظر بمونم تا بفهمم که دخملی یا پسمل . ولی از خدا میخوام که فقط سلامت باشی نانازمامان هر روز برات آهنگ لالایی میذارم و باهات حرف میزنم و قربون صدقت میرم و میگم کی میشه لگد بزنی به دل مامان . جیگر من هنوز 18 هفته ای هستی و خیلی کوچولویی، وای که دوست داشتم پیشم بودی و می چلوندمت.خاله مهنازت همش میگه بیاد همه جاشو گاز میگیرم، منم میگم دلت مییاد نی نی نانازمو اصلا نمیدم بغلت و نمیزارم گازش بگیری . اونم میگه من خالشم و به تو کاری ندارم. تازه میگه میخوام به دکترت بگم اگه بذاره بی...
29 تير 1391

خدایا شکرت که جیگرم سلامته...

سلام به جیگر طلای مامان،عزیزم اولین خبر خوشحالی من سلامتی تو و خوب بودن جواب آزمایش غربالگری سه ماهه اولت هست که وقتی جوابش اومد و دایی هات بهم اطمینان دادن کاملا سلامتی خدا رو هزاران بار شکر کردم و خیالم راحت شد.نفسم تو که خبر داری مامان دکترشوعوض کرده و دکتر جدیدت که خودش سونوهم میکنه یه کوچولو واسه اطمینان خودش تو رو سونو کرد و من دوباره تو رو دیدم و کلی ذوق کردم و خوشحال شدم که بابات میگفت خوب یهو تا نی نی رو دیدی خوشحال شدی و خنده اومد رو لبات که منم گفتم مگه میشه جیگرمو ببینم و واسش ذوق نکنم. الهی قربونت شم دست و پاهای کوچولوتو تکون میدادی . با قرصایی که دکتربهم داده دیگه بالا نمییارم و واسه همین بهتر میتونم تغذیه کنم که عسلم هم خوب ...
8 تير 1391

جیگر مامان چقدر نازی

سلام به جیگرمامان، الهی من قربون اون دستای نازت بشم آخه میدونی عزیزم دیروز مامانی رفت واسه آزمایش و سونو غربالگری بیمارستان پارس تا مطمئن بشه که عسل مامان حالش خوب خوبه و سلامته، وای جیگر نمیدونی وقت واسه اولین بار دیروز تو مانیتور دیدمت اونقدر ذوق زده شده بودم و قربون صدقت میرفتم که خدا میدونه، دکتر سونو هم واسه اینکه تو اون پوزیشنی که میخواد رو بگیری هی با پروپش میزد روی شکم مامان که یه بارش دو تا دستای نازتو بردی بالا و منم حرص میخوردم که نکنه اذیت بشی و میگفتم نی  نی من حرفتون رو گوش نمیده و تنبله و دکتر گفت نه خوبه و خلاصه دل تو دلم نبود که ازش بپرسم که سلامتی و دکتر هم آخرسونو گفت سالمی و همه چی خوبه و منم خدا رو هزارمرتبه شکر ...
21 خرداد 1391